گلدشت 1
جمنه ( جمعه ) با بابا و مامان رفتیم گردش
من میگفتم بریم
آبه علی مامان میگفت "فرقی نداره کجا بریم فقط بریم یه جایی که یسنا بازی
کنه آخه بچم چند روز مریض بوده از خونه بیرون نرفته " منو میگفتا.gif)
به آبسرد که رسیدیم بابا گفت من شاتوت میخوام بریم یه درخت شاتوت
پیدا کنیم . از چند نفر آدرس گرفت ما هم رفتیم دنبال آدرس ولی از درخت
شاتوت خبری نبود که نبود
دیگه حوصلم سر رفته بود که به جایی به
اسم گلدشت رسیدیم . یه باغ رستوران هم داشت . بابا گفت گرسنه اید ؟
ما هم گفتیم بلهههههه
رفتیم توی باغ .
میدونید اونجا چی بود ؟ دو تا جوجه اردک یکی سیاه یکی سفید . منم
دنبالشون کردم تا بگیرمشون اما اونا خیلی تند فرار میکردند.gif)
بابا غذا سفارش داد . منم رفتم دنبال بازی . خیلی کیف داد ..gif)
یه درخت توت سیاه پیدا کردم ولی دستم به توتاش نمیرسید به خاطر همین
هی شاخه هاشو میکشیدم به طرف خودم . یه آقاهه منو دید که دارم
تلاش میکنم اومد کمکم و چند تا توت واسم چید .
الان مامان داره میره بیرون . منم باهاش میرم . بقیشو بعدا" تغریف میکنم


گلدشت 1
