گلدشت 2
سلام
اون روزی که رفته بودیم گلدشت یک اتفاق جالب افتاد .
بعد از اینکه ناهار خوردیم بابا واسم بستنی گرفت خودش هم قلیون
سفارش داد تا بکشه
منم رفتم بازی کنم .
بین بچه ها دیدم یکی آشناست . هی وای من این که تیامه.gif)
تیام نوه خاله مامانه . من رفتم به مامان گفتم که تیام اینجاست اما
مامان فکر کرد من اشتباه میکنم . منم رفتم به ادامه بازیم برسم.gif)
وقتی داشتم بازی میکردم مامان خالشو دید و کلی ذوق کرد .gif)
تازه فهمید من اشتباه نکردم . خلاصه اونها هم مشغول صحبت شدند .
اونجا یک حوض آب بود که هی پرو خالی میشد . بچه ها هم میرفتند و به
آب دست میزدند . من گفتم این به درد نمیخوره و پریدم تو آب .gif)
بچه های دیگه هم جرات پیدا کردند و پریدند توی آب . بعد از کلی آب بازی
ببابا منو به زور از آب بیرون کشید . مامان منو شست و برگشتیم به گرمسار .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


گلدشت 2
