یک تولد دیگه
سلام دوست جونای من . باز هم رفتم جشن تولد . تولد دختر همسایمون فادیا بود .
شب بود که اومد در خونمون و یک کارت دعوت داد ..gif)
روش نوشته بود : دوست عزیزم یسنا مهمون من یاش . جشن تولدمه . روز دوشنیه
از ساعت 4 . دوستدار تو فادیا .
بابا رفت و یک عروسک خرید واسه کادو . از صبح به مامان میگفتم پس کی ساعت 4
میشه ؟ مامان هم میگفت صبر داشته باش خودم بهت میگم .
بالاخره مامان اومد و گفت یسنا بیا لباستو بپوش و آماده شو . اولش گفتم اصلا چرا
برم ؟ نمیخوام برم دیگه اما بعد راضی شدم که برم.gif)
مامان منو برد و به مامان فادیا سفارش کرد مواظبم باشه .
اونجا همه دخترهای کوچه بودن . با همدیگه بازی کردیم رقصیدیم .gif)

شعر خوندیم . کیک و ساندویچ خوردیمو کلی خندیدیم .gif)
اما فادیاهمش منو دعوا میکرد که به وسایلش دست نزنم
عجب آدمیه .gif)
وقتی جشن تموم شد بابا اومد و منو برد دامداری بابای داییلانگ تا به رومئو غذا
بدیم
تا شب هم اونجا بودیم . وقتی اومدیم خونه مامان تو دستشویی
منو شست .منم اونقدر خسته بودم که زودی خوابم برد .gif)
الان هم با مامان کیک درست کردیمو منتظریم بپزه . به به .gif)


یک تولد دیگه
